جزیره تنهایی
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید
خیلی دلم گرفته..... این بغض کاش ........ کجایی پس خدااااااااااااا؟
این دنیا دیگه جای مهربونی نیست! مهربون بودن یه کُلاه ِ بزرگ ِ..... و چقدر متاسفم برای خودم که کلاهی به این بزرگی رو دارم...... من همیشه عاشق ِ تو بودم و هستم! هرلحظه بیشتر ِ بیشتر! دیگه وقتی که صدامو به فاصله یکی دوساعت میشنوی ُ اون چیزی رو که میخوام رو بهم یاداوری میکنی میدونی که چقدرررر عاشقترت میشم! میدونم که ازون بالا داری نیگام میکنی و حواست کاملا بهم هست! اینه که شوق قدم برداشتن توی راه جدید رو بهم میده! من دوست دارم! تو تنهاکسی هستی که میفهمی من چی میگم و همیشه هوامو به بهترین شکل داشتی! این ازون نشونه ها بود که دلمو لرزوند و مطمئن ترم کرد به خودت..... امیدوارم فردا پر باشه از جای پاهات...... آه که چقدرررر نزدیکی دوست همیشگی ...... شاید دهمین بار ِ که این صفحه باز شد و بسته شد و نوشته شد و پاک شد...... سردرگمم مثه این روزهای خودمم حتی اینجا!!! نمیدونم رد کردن اون پیشنهاد کار ِ جدید اشتباه بود یا درست. باید ریسک میکردم؟ این کار ِ دیگه ای که بهم واگذار شده و تا الان درواقع هیچ قدم ِ مثبتی برنداشتم چی؟ از طرف دیگه کاری که چند سال ِ پشت گوش میندازم و یه جور حسرت ِ درواقع چی میشه! اینقدرررررر همه چی پیچ خورده و قاطی شده که آسونترین راه رو دارم میرم! همیش پشت ِ گوش میندازم... وای که خسته ام از این همه تنبلی ولی با اینکه میگم تنبل شدم ! اما فکر که میکنم میبینم تنبلی هم در کار نیست! من که همه روز بدو بدو دارم..... پس چرا به هیچ کاری نمیرسم! وای که گیج ِ گیجم!! میدونم که همه این آشفتگی ها نتیجه اینه که یه برنامه ریزی درست ندارم و دقیقا همه کارها رو باهم میخوام شروع کنم.... یاد دوران دانشجویی می افتم! اون سالی که هم تو آموزش دانشگاه کار میکردم. هم با اداره "ب" کار میکردم هم اینکه درسهای به اون سنگینی داشتم.... یادش بخیر چقدررررر میچسبید خستگیاش..... اینکه شب که میرسیدم خونه تازه باید شروع میکردم .... چقدر خوب بود .. با همه اون خستگی که داشت اما دوست داشتم این همه دویدن و جنب و جوش رو .... اما الان ..... دارم افول میکنم.... خودم میدونم و بدی ِ قصه همینه که خودم از وضعیت الان ۱۰۰٪ ناراضیم و دلم همون آدم چندسال پیش رو میخواد. هرچند که با تمام این تفاسیر و تنبل بودن الانم! ولی بازم نسبت به بقیه اصلن تنبل نیستم که زیادی هم اکتیوم... باز همینش خوبه حداقل.... اما تنبلم و دور از اون آدم چندسال پیش ِخودم......... دلم براش خیلی تنگ شده... اما میدونی به خودم امیدواری میدم! خودم رو توجیه میکنم! با این سیل ِ اتفاقات و درگیرا و مشکلاتی که من داشتم .... هرکس ِ دیگه هم بود شاید اینطوری میشد..... ولی یه چیزی بهم میگه.... دختر خوب اینا همش توجیه ِ الکی خودت رو گول نزن.....کاش برگردم به اون روزها.......شاید یه تلنگر...... ** اینم دوست ِ جدیدمه که خیلی زیاد دوسش دارم بعد از این همه نگرانی و دلشوره!!!! انگار نه انگار...... پیدا شد....... درواقع گم نشده بود! یه جورایی قهر شاید.... ای بابا امان از این دور ِ باطل ِ زندگی که همیشه یه جای ِ اساسیش میلنگه...... اینجا پاییز. فصل رویایی ِ من! صبح های سرد و ساکت، تنهایی پیاده رفتن و فکر و آرامش و سکون! کاش زمان همینجا توی همین لحظه های سردِ صبح متوقف میشد! کاش میشد صفحه ذهن رو کامل پاک کرد از هرچی که پرتت میکنه به گذشته و همه ی افسوس ها و حسرت ها ........ همه ی اون خاطرات، چه خوب و چه بد.... آه... که دنیا تلخ ترین حقیقتیه که میشناسم..... دوباره شهر تاریک شد.... دوباره دیوارهای شهر پُر از تنهایی و ترس ِ .... کاش دوباره بارون بزنه.....

| Design By : Night Melody |


