بس آرزو که در دل من مُرد
چون عشقهای خام جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پس زانو
تنها گریستم نهانی...
ه.ا.سایه

حتی به لعنت خدا هم نمی ارزی.....
مگر خدا هم بلد است لعنت کند کسی را؟؟؟
اصلا تو بیا بخش کن لعنت را ....
اینقدر دلم تنگ شده که هیچی ِ هیچی ازش نمونده !
میدونم خیلی خیلی غرغرو شدم اینجا و همش هرچی مینویسم انرژی منفی ِ و خیلی خیلی حال به هم زن! ولی واقعیت اینروزای من عین ِ همینه! بیرون از اینجا همه یه کسی رو میبینن که مثه همیشه می خنده و شوخ و با همه حتی با یه بچه هم سرو کله میزنه و خوش میگذرونه، اما در درون متلاشی ام شدید!! و نمیدونم باید چیکار کنم!! واسه مثلا!!! زندگی ام خیلی برنامه ها ریختم و میخوام اجرایی شون کنم اما اجرایی نمیشه و هرکدوم رو موکول میکنم به انجام دادن بعد از یکی دیگه ولی هنوز اون اولی رو پیدا نکردم که شروع کنم! و این خیلی خیلی بده!
یه عالمه کار نصفه نیمه دارم، که هرشب قرار به انجام میذارم واسه فردا! امااااااااااا فردا همانا و فرداهای دگر هم همان!!!!
دیگه بگم اینکه، اینروزها دلم واسه خودم از همیشه بیشتر میسوزه! و اینکه چقدر ساده ام و چقدر واسه آدمهای اطرافم وقت میذارم و غصه میخورم و همه کاری واسشون که از دستم بربیاد و نیاد به سختی انجام میدم! اما.... این اخلاق زشته ماهاست!! خدا کنه من هیچ وقت اینطوری نشم!
یک اتفاق خیلی خیلی بد ِ دیگه این هست که برای آدمی مثه من که واقعن سحرخیز بود و حتی تابستونا قبل خورشید خانوم بیدار بود، خیلی بده که اینقدر وابسته بشه به بالش و خواب! واینه که اینروزها حتی منو به گریه کردن وادار میکنه، کاش یه راه حلی پیدا میکردم!!
دیگه اینکه این روزها به ندرت از خونه بیرون میرم مثه گربه های خونگی شدم، و این اعتماد به نفس و روحیه ام رو وحشتناک خراب کرده! ولی همچنان حوصله بیرون رفتن و آدمهارو دیدن رو ندارم! بیزارم از این همه نقاب!!!
وقتی دلیل اصلی زندگی ِ این وبلاگ،این خونه مجازی، نیست و هرروز داره به وسعت نبودنش اضافه میشه!!!! باید هم اینجا اون خونه قبلی نباشه، باید هم اینجا دیگه رنگ و بویی نداشته باشه، باید هم اینجا اینقدر منفی و غمبار باشه! کسی که روزهای زیادیه منتظرش هستم و امیدوارم که برگرده ماههاست بی خبرم ازش! دعا کنید برگرده!
دنبال یه متنم! یه نوشته! پراز احساس و عشق و تصویرو رنگ و باد و همه چی! یه چیزی مثه پاییز این روزها! مثه صدای برگهایی که با باد میرن و میان! مثه عامیانه نوشتن! مثه جا انداختن حرفای آخر فعلها توی یه نوشته! یه چیزی که نشون بده همه ی همه ی ذوقت از این فصل و این روزهای رنگارنگ و این همه سرما و این همه چیزای خوشگل و ناب! یه چیزی که بی خیالت کنه از این دنیای بد، از این همه مشغله و فکر و ترس و نگرانی و همه ی حس های بد، یه چیزی که مثه یه دیوونه بشی باهاش، مثه دیوونه ای که هیچی نمیدونه و فقط میخنده به همه چی و از همه خوشبختها، خوشبخت تره، آره، بزرگترین گناهت همینه که تو میفهمی، که تو درک داری، میبینی، تحلیل میکنی، یادآوری میکنی، بغض میکنی و می شکنی! و آخرش که برگردی به عقب میبینی که هیچی نداری و نذاشتی، میبینی که همه چی مثه همون برگای پاییزی بودن که میریختن روی زمین و یه کم سرو صدا و صدای باد میپیچید و بعدش میرفتن و از ذهن ها خط می خوردن!
میدونی حتی شاید اندازه یه آدمی که دیوونه هم هست کسی رو به فکر نبری... که راز زندگیت چیه؟؟ که هدف تو از اومدن به این برهوت چی بود؟؟
حالا فهمیدی که چرا نمیتونی یه متن ِ عاشقونه و پر از احساس بنویسی، چون تو هیچ وقت نتونستی فقط به یه چیز فکر کنی، چون وقتی به عشق و احساس فکر کردی بلافاصله این همه علامت سوال و رنگ و صدا و درد و آه و همه چی دویده و اومده توی سرت.....
تو از اول هم برای یک بُرِشِ تازه از نوشته عاشقانه کم بودی....
**: این نوشته مثه یه دیکته بچه های دبستانیه، از همونا که معلم همه کلمه ها و جمله های بی ربط رو از هر درسی انتخاب میکرد و پشت سرهم تند تند میگفت و میرفت و تو حتی فرصت نمیکردی ازش بپرسی، سرخط برم، ویرگول بذارم، حتی نمیتونستی نقطه جمله رو با مداد گُلی بذاری. آخر دیکته هم فقط دو تا انگشتت درد میگرفت و خدا خدا میکردی اون کلمه رو درست نوشته باشی که ۲۰ بشی!!!!!
تقصیر من نیست راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود...
صفحه رو باز میکنم، سفید ِ سفید ِ وسوسه میشم، شروع میکنم انتخاب حرفها برای ساختن کلمه، کلمه هام معنی ندارند، همشونو پاک میکنم، دوباره صفحه سفید ِ سفید میشه، دوباره وسوسه میشم، شروع میکنم به انتخاب ، اما اینبار حرفها رو انتخاب نمیکنم به گذشته ها فکر میکنم، انگشتم خودش حرفها رو پیدا میکنه: خرداد ۸۴،تابستون ۸۴، روزهای طولانی و گرم،شبهای کوتاه و پرستاره،حیاط خونه قدیمی، اتاق آخر طبقه بالا،پَد ِ آبی موس، مانیتور قدیمی،پنجره پشت مانیتور،کتابخونه گوشه دیوار،کتاب درسی های داداش بزرگه،پرده بی رنگ اتاق،آرامش،سکوت،ترس،اشتیاق، گریه،خنده، بغض، آه ، اشک ، من ، "تو" ... بازم کم میارم، نه این کلمه ها هم معنی ندارند، اینها اگرچه برای من همه ی همه اند، اما نه هیچ چی نداره، با تک تکشون نفس کشیدم، با هرکدوم چند ساله دارم زندگی میکنم، اما گنگ ِ، نامفهوم ِ و بازهم این منم که حتی با یادآوری همین حرفها میشکنم، برای روزهایی که رفت، برای آرزوهایی که بر دل ماند، برای اوجی که سقوط کرد و برای همه چی......
مهر تا بهمن سال ۸۵:
یکی از بدترین دوران زندگیم! چهارماهی بود که توی دانشگاه کار میکردم،اینقدر بد بود وعذابم داد که بعد از یک سال فارغ التحصیلی دلم نمیخواد پامو آموزش بذارم و مدرکمو بگیرم! هرچند تجربه های خیلی خیلی مفیدی بدست اومد اما بد بود .بد بود .بد بود. محیطش،رفتار آدماش،ارباب رجوعاش،هرثانیه و هر لحظه اش مثل سوهانی بود که روحت رو ،جسمت رو با شدت هرچه تمامتر خراش میداد ..
چقدر سختی کشیدم توی این چهارماه،چقدر سخت بود،هیچ وقت سو ء استفاده های کارمندهای اونجارو نمیبخشم،هیچ وقت ظلمی که درحقمون کردند رو یادم نمیره، جایی که من به معنای واقعی کلمه فهمیدم توی ادارات ایران چی میگذره و چرا اینقدر عقبیم! جایی که میفهمیدی یه آدم بیچاره که از شهرستان اومده و هیچ جایی نداره اینجا و فقط معطل یه برگه است! باید روزها بره و بیاد و حتی نفهمه که کارش در کمتر از یک دقیقه هم راه می افته، جایی که شروع کار که باید از ۷ باشه در بهترین حالت از ۸.۳۰-۹ شروع میشد و پایان کاری که ۱۴.۳۰ بود از خیلی قبل از ۱۴ میرفتن به استقبالش.
به جرات میتونم بگم که اون چهارماهی که من اونجا کار میکردم از همه پرسنل رسمی اونجا زودتر میرفتم و دیرتر بر میگشتم! راس ۷ سرکار بودم، راس ۱۴.۳۰ وسایلم رو جمع می کردم،شاید اگر من هم به مرور زمان دچار میشدم مثل بقیه میشدم.
چقدر راحت زیرآب هم رو میزدن،وقتی اشتباهی میکردن دیوار حاشا و توجیه عجیب بلندبود. پاسهایی که میگرفتن هم درنوع خودش بی نظیر بود! نمیگم نماز خوندن بده! و اشتباه اما اینجا جایی بود که از ۱۱ کارمندا میرفتن واسه نماز درصورتی که نماز راس اذان برگزار میشد ولی اینها به استقبال میرفتند!!!!
و شاید ۱ ساعتی درگیر عبادتی بودند که به نظر من هیچ ارزشی نداشت و مردم بیچاره رو منتظر میذاشتن!
وقتی میخواستی یک برگه رو به اتاق رئیس ببری و امضا بگیری، حتمن باید به مستخدم اونجا میدادی و من که خودم این کار رو میکردم بارها بهم تذکر داده بودند، مثلن وقتی اون مستخدم بیچاره ی پیر اون طرف نشسته بود باید صداش میزدی و میخواستی کارت رو انجام بده! یا اگه نبود باید منتظر میموندی تا میومد و اون این کار رو میکرد!!! خودت منتظر میموندی،ارباب رجوع ِ بیچاره معطل میشد،پیرمرد بیچاره میومد تا همه وظیفه شون رو به نحو احسن انجام بدن!!!! این هم یکی دیگه از شاهکارهای اونجابود !
صداشون رو برای هم بلند میکردن،دعوا میکردن، انگار که بچه های مدرسه اند اما هرکدومشون کمه کم ۴۰-۴۵ سال داشتند.در ازای کاری که با جون و دل اونجا انجام دادم و خستگی و عذابی که کشیدم حقوقی نگرفتم که از اول هم برام مهم نبود! ولی از حقم نمیگذرم و امیدوارم یه روزی جواب این ناحقی رو بگیرند، هیچوقت اونجا که بودم حرفی نزدم و فقط کارم رو انجام دادم بعضی از کارمندهای اونجا اینقدر بی انصاف بودند که از سادگی امثال من نهایت استفاده رو میکردند، هیچ وقت یادم نمیره که آقای " ا " به بهانه های مختلف میرفت بیرون و کارهاش رو میسپرد که من انجام بدم،من هم از همه جا بیخبر فکر میکردم که وظیفمه و باید انجام بدم، هیچ وقت برخورد زشت اون دانشجویی که دنبال مدرکش اومده بود و بخاطر سهل انگاری آقای "ر " کارش عقب افتاده بود رو یادم نمیره،هنوزم وقتی یادم می افته که یه دختر چقدر میتونه بی ادب و گستاخ باشه گریه ام میگیره، بدتر از اون این بود که وقتی با من دعوا میکرد و داد میزد و من واقعن شکستم،هیچ کس نیومد و حرف نزد درصورتی که اصلن به من ربطی نداشت اما من داشتم براش توضیح میدادم،بغض کرده بودم نمیتونستم حرفی بزنم، اما هیچ کس نیومد جوابش رو بده،بعد از اینکه رفت خانوم "ق " مثل یه موشی که قایم شده باشه از ترس اومد و پرسید چی شده، چقدر ازش بدم میومد، اینقدر که فکر میکرد قدیسه است! اینقدر که اینها ادعای آدم بودن داشتن! اینقدر که فکر می کردن چقدر پاک و خدایی هستند!
من صبحها میرفتم اونجا عذاب میکشیدم و خسته میشدم،عصرها هم سرکلاس بودم تا شب! چقدر خسته بودم اونروزها... من برای فرار از اون روزهام رفته بودم اونجا که سرگرم باشم اما اینقدر عذابم زیاد شد که وقتی به سمت دانشکده خودمون میرفتم گریه میکردم، بدترین قسمت کار دانشجویی اینه که همه فکر میکنن تو نیازمند این کار هستی و خیلی بدبخت بیچاره ای! و واسه همین یه جوری بهت نگاه میکنن که ترحم رو میشه قشنگ توی نگاهشون دید! و این بدترین قسمت ماجراست، وقتی بعد از یک ماه مسئول اونجا به من گفت که ساعت کارت رو نوشتی و من خوشحال گفتم نه! خیلی تعجب کرد!
از آقای " ک" بگم که به معنای واقعی کلمه موذی بود، آدمی که هراشتباهی هم که میکرد خیلی زیبا درستش میکرد، و خیلی از روزها برای من از دانشجوهای قبلی میگفت و کار اونها و مشکلاتی که داشتن و من بعد ها فهمیدم یکی از دلایل رفتن قبلیها ، کارشکنی ِ همین آقا بوده! و باز بعدها فهمیدم که این آقا همسر رئیس اون بخش خانوم " قا " هست وبرای همینه که اشتباهات و خرابکاریهاش، فتنه گریهاش اصلن به چشم نمیاد!
من آدمی هستم که همیشه با خوشبینی آدمهارو نگاه میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه! از روز اولی که رفتم سرکار سعی کردم همه رو دوست داشته باشم و به همه با این دید نگاه کنم اما ۹۰٪ اونها خیلی زود خودشون رو به من نشون دادند و نقابشون کنار رفت،نمیگم من آدم مهمی بودم اونجا، که بقیه بخوان براش نقش بازی کنن،اصلن اینطوری نبود، من یه دانشجو بودم! و همین کافی بود تا همه پرسنل اونجا فکر کنند که من همه کاری باید انجام بدم! و خیلی محتاج و نیازمند اونجا هستم!
اگر بخوام از روزهای اونجا بگم و از اتفاقاتش خیلی طولانی میشه، نوشتم فقط که یادم بموونه چه روزهایی داشتم، و چه سختی هایی کشیدم! شاید توی یه پست مفصل واسه خودم این آدمهارو تشریح کردم تا همیشه حک بشن برام و یادم نره!!!
هنوز مشکل اصلیم مدرک ِ که برای گرفتنش دوست ندارم برم اونجا.
دستای کوچولوش حنائی رنگ بود،خوشحالم کرد گفتم حتمن چند شب پیش مراسم عروسی بوده و لبخند می زده! اما گره های صورتش ،نگرانی لبهاش و لباسهای غمگینش چیز ِ دیگه ای میگفت،انگار که سالهاست حتی رنگ لبخند رو ندیده چه برسه به اینکه توی همچین مراسمی شرکت کرده باشه،ناز بود و معصوم،خجالت داشت چهره اش،پر از ناله بود. توی شلوغی،کنار خیابون معروف و مثلن باکلاس شهر،یه گوشه تاریک نشسته بود و داشت دستمال میفروخت،همه بی تفاوت رد میشدند،همه اینقدر شیک بودن اینقدر به خودشون رسیده بودند،اینقدر به بالا رسیده بودن که روی زمین رو نمیدیدن،شاید پسرک اینقدر که تاریک و تار بود دیده نمیشد،اصلن به چشم نمیومد اما چشماش و برق چشماش چیزی نبود که به راحتی از کنارش بتونی رد بشی،نه دنیای پسرک اونی نبود که بقیه بتونن ببینن، بقیه توی دنیایی قدم میزدن که همه چی خوشرنگ و خوشگل بود،شاید مهمترین دغدغه زندگیهاشون این بود که رنگهای روی صورت و لباساشون رو قشنگ نشون بدن،کی میتونست از این دنیا سرک بکشه به دنیای پسرک کوچولوئی که وقتی یه دونه دستمال میفروخت تا کجاها دنیاش رنگی میشد،کی بود که میفهمید این رو که شب پسرک میتونه با خوشحالی به مامانش بگه امروز یه دونه بیشتر فروختم،امروز بار زندگی رو بیشتر به دوش کشیدم، امروز بیشتر بزرگ شدم، امروز مرد شدم،امروز به فرداها نگاه کردم،امروز به آینده فکر کردم.
خدای من ! نه دنیای اونها اینقدر غرق در همه چی هست که این چیزها به چشمشون نمیاد، خیلی سخته بخوای نگاههای مضطرب و ملتمس یه بچه کوچولوئه،۷-۸ ساله رو ببینی و باز هم ازش دستمال نخری و باز هم کیفت رو پرنکنی از دستمالهاش، و باز هم وسط خیابون گریه نکنی، و باز هم به بد بودن ِخودت لعنت نگی،وقتی پول رو دادم به دستش دلم میخواست لبخند چشماش برای ابد بمونه! دلم میخواست اجازه بده همونطوری تا آخر شب کنارش بشینم و بهش کمک کنم،واسش غذا بگیرم،باهاش الفبا رو کار کنم، لباساش رو مرتب کنم.....
من هم به اندازه همین بقیه بدم؟؟؟
یاد پارسال افتادم،یکی از همین بچه ها، جلوی دختری رو گرفت که ازش دستمال بخره،دخترک کاملا امروزی و از همه ویژگی های دخترای امروزی برای دلبری برخوردار! چسب روی بینیش نشون میداد که این نقص!! رو هم به راحتی رفع کرده،هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه ای رو که دخترک پسر بچه به اون معصومی رو پرت کرد وسط خیابون و بعد زد زیر خنده و مست از پیروزی رفت....

با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشـــــــــــــــانی ام
صفحه رو باز میکنم... هزار بار.. اما هیچی نمیتونم بنویسم! هیچی! دستم رو میبرم به طرف کلیدها،هنگ میکنم توی انتخاب حتی اولین کلمه،از چی بنویسم؟ از کجای این روزها بنویسم،میمونم! هزار تا مطلب میاد توی ذهنم میاد پشتم دندونا؟؟ آره اینجاست که حرفها میمونن یا تُک زبون؟ یه همچین چیزی فکر کنم میگن ! بهرحال کجاش مهم نیست مهم اینه که نمیشه،نمیتونم،نمیخواد! من آدمی نیستم که حرفهام رو بنویسم،من با نگام حرف میزنم،ازخیلی قدیما یادمه که نگام،چشمام خیلی زود لو ام ، میداد ! حتی با اولین نگاه با اولین برخورد،حالا چطوری میتونم از این همه حس و درد و آه و اشک و بغض و داد و خنده حتی چیزی بیارم روی برگه؟؟؟ تازه اونم برگه ای مثه اینجا مجازی و بیروح که حتی نمیشه بو کردش یا حتی دست کشید به سپیدی رنگش!!! وای نه سخته! تنها خوبیه این برگه اینه که دیگه نمیترسی که بین آدمهایی که آشنا هستند، افشا بشی و میتونی مثه یه راز بمونی، همونطور پیچیده و سر به مهُر و فقط وفقط خودت بفهمی چی گفتی. من آدمی نیستم که خوب بنویسم،فقط با نگام لحظه ها رو شاید کوچکتر از لحظه ها رو هم حفظ می کنم! حتی از زمان های خیلی دور
دلم ، دل نوشت میخواد!!! دلم داد میخواد،میخوام بنویسم این روزها رو که همینطوری میگذره و نمیدونم چرا از این بلاتکلیفی این همه غرق لذتم! این همه ذوق دارم که بعد از این چند سال، خدا داره دوباره کمکم میکنه،شاید این بار سختیهاش خیلی بیشتر و عذابش دردآور تر باشه،اما این بار میخوام یکم جرات داشته باشم تا آخر ِ آخرش برم که مثه امروز افسوس نخورم که چرا نرفتم چرا بازهم عاقل بودم، و هِی چرا نسازم برای خودم،قرار برای زمستون ِ. شاید باز هم سراب باشه،اما میخوام از هرتشنه ای تشنه تر باشم برای این سراب،این بار با تمام دل ، میخوام قدم بردارم،شاید شد ....

سرگرمی ِ جدید ِ مامان این شده که مچ دستمو با مچ دست بچه کوچولوها مقایسه میکنه و کلی غر میزنه،حرص میخوره،نگران میشه، خندم میگیره....



